نه، اين نمايش خونين
اينسان نبود
و آن كه بايد از آتش ميگذشت
ابراهيم بود
بنا نبود كه هاجر
بنا نبود كه اسماعيل
با زخم بمبهاي فسفري غرب
دوباره بگذرد از آتش
و ما چه تلخ رها كرديم
اين همه اسماعيل را
به امان خدا
و اين همه هاجر را
بي آب و نان
و آن كه نقش ابراهيم را بازي ميكند
نمرود است!
هاجر دو روز وقت دارد
كه رأي خود را پس بگيرد و
نفرين كند اسماعيل را
نه چشمهاي جوشيد از قطعنامهها
تنها كانادا
حمايت كرد از پپسي كولا
تنها مبارك لگد شد
تنها هر روز مرده باد شنيديم
تنها خبرگزاري اشك
پنج هزار خبر داد...
و چاه ويل خبرها پر شد
در اين نمايش خونين
قصاب
انگشت كوچك خود را بريد
به اشتباه
و سازمان ملل
به اتفاق آراء
چسب زخم فرستاد!
براي هر پنج انگشت قصاب!
و بيست روز گذشت
هنوز سيزده روز مانده
تا عقبنشيني قصاب! علیرضا قزوه




مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود
مراقب رفتارت باش که عادتت می شود
مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود
مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود.
مولا علی (ع)
اي علي! باران رحمت بر كوير سينه اي
آسماني عشق، يعني شهري از آيينه اي
وسعتي نوري كه دنيا دائماً محتاج توست
سرزميني ناتمامي، آسمان ها تاج توست
آبروي آدميزادي، بشر مديون توست
آفتاب صبح يلدايي، سحر مديون توست
در كوير روزهاي تشنگي و اشك و آه
دست هايت سايبان كودكان بي پناه
اسم پاكت قوتي در كوره راه بي كسي
ياد تو آرامشي در لحظه دلواپسي
ذوالفقارت رهگشاي قله آزادگي
واژه هايت مشعلي تا قريه آيينگي
بوي قرآن، بوي پاكي، بوي مردم مي دهي
بوي دريا، بوي باران، بوي زمزم مي دهي
بوي پرواز كبوتر، بوي آيه مي دهي
بوي لالايي مادر زير سايه مي دهي
مي شود با عشق تو آيينه ها را فتح كرد
خيبر فولاد وار سينه ها را فتح كرد
مي شود همراه با انديشه ات پرواز كرد
درب آبي شهر آسمان را باز كرد
اي بشر! اي مبتلاي نان و فولاد و دغل
آري آري «از علي آموز اخلاص عمل»
گه كنار خاك و خون ذوالفقار و خيبر است
گه انيس لحظه هاي روشن پيغمبر است
از علي دائم مددجو گر تو را هر مشكلي است
هر چه باشد حيدر است، هر چه باشد او علي است
با علي همدم بشو تا با خدا مونس شوي
در هجوم موج ها آسوده چون يونس شوي
اي علي! اي ابر رحمت بر تن پاييز ما
اي اميد دست و بال از دعا لبريز ما
گر تهي دستيم و آلوده دليم و رو سياه
زمزم عشق تو ما را مي كند پاك از گناه

رسـول خدا(ص) به مـن گفت: اى فاطمه هر كه بر تـو صلـوات فرستـد، خداوند او را بیـامـرزد و به مـن ، در هـر جـاى بهشت بـاشـم ملحق گـردانـد. ( بهجه ، ج 1، ص 287 )


آنجا انسان احساس میکند که مثل پر کاهی بین و زمین و آسمان است. این احساس را انسان دارد و منقطع میشود. از همه چیز منقطع میشود. من این حالت انقطاع را در آن وقت احساس کردم و تضرع کردم پیش خدای متعال؛ پروردگارا میبینی که من چقدر دستم خالی است و چقدر محتاجم. اگر تفضلی کنی، کردی وإلاّ ما رفتیم. منظورم مردن نبود ها؛ رفتن از وادی سعادت بود. بعد دیگر بیهوش شدم و نفهمیدم چیزی را.

